|
این منم .. وارث نجیب زخم های اصیل |
|
|
.. چراغ من همیشه سبز است و چراغ او همیشه قرمز .. از سبز من هیچ کس حق عبور ندارد . از قرمز او اما ..
+
تاريخ ساعت نويسنده ارتمیس
.. ساعتها می نشیند روبروی آینه .. بی آنکه نگاهی به دخترک منتظر در آینه بیاندازد .. موهایش را باز می کند ، ریسه ریسه می بافد .. باز .. می شکافد ، دوباره می بافد .. شب و روز .. روز و شب ..
+
تاريخ ساعت نويسنده ارتمیس
..
این بار اما ، نادیده اش گرفت .. دخترکم .. دخترک غمگین درونش را .. خندید .. خندید .. همچون پیش از این سالها .. خندید .. آن چنان که .. دخترکش جاری شد ..
.. دیدمش .. در آیینه ایستاده بود و از حفره ای خالی ، میان سینه اش ، باد سردی می آمد ..
.. خوب خاطرم هست .. درست وسط کوچه ی قدیمی ، کنار شاخه های درخت خانه ی دکتر ، که از بالای دیوار ، به کوچه سرک می کشید ، تیر چراغ برقی بود که هم چون دخترکم ، تنها بود و روشن .. .. نگاهش را کسی دزدیده باشد انگار .. هیچ کس را نمی بیند .. هیچ چیز را .. گنگ است .. دخترکم خسته ام می کند گاهی .. .. نگران است .. فقط می تواند نگران باشد .. فردا را .. نگران است .. یاد یعقوب .. می بارد .. امشب تا صبح .. می بارد .. .. به سلامتی کسی که تمامی من است در یک وجود .. پانوشت : با الهام از شعر محمدعلی صالحی عزیز
+
تاريخ ساعت نويسنده ارتمیس
.. این بی تفاوتی که یقه ی مرا گرفته ، احتمالا درد گذشتن را هم از خاطرم ببرد .. من بارها و بارها رانده ام ، من همیشه نبوده ام آنجا که باید .. و تو و شما ، حتما جایی خالی را ، که نمی دانید برای که ؟! و کجاست ؟! همیشه حس خواهید کرد .. من ، خدایِ کوچکِ شهرِ شلوغم ، که همیشه نیستم .. پانوشت : مرا ببخشید که اینهمه "منم" .. .. و تقدیر آنها که به تار گرفتار می آیند .. نمی دانم .. پانوشت : برای پست قبل دوستی به اسم مرتضی نوشته بود " جان به جانش کنی ، دستهای آلوده به خون ، جانی اند .. " لازم است که بگویم ، چقدر تلخ است ؟! تلخ تر اما چیزیست که اتفاق می افتد " دخترکم ساده می گذرد .. حتی رو برنمی گرداند .."
..
انگار شبی در این بیابان با جنازه ای بر دوش سرگردان بوده باشد ، خیره به زمین ، ایستاده ، جایی که شاید قابیلی را به خاک سپرده .. چشمهاش خیس نیستند اما .. قابیل که گریه ندارد .. دستهای آلوده به خون آلوده اند که زاری می خواهند .. . . اینکه بلاخره پاییز آمد .. اینکه هوا بوی باران دارد .. اینکه آبان ماه نزدیک است ، یعنی که روزگار خوبیست .. اما گه بودن این دنیا و متعلقاتش هیچ ارتباطی به اینها ندارد .. . . حالا یک ماه است که از خانه بیرون نرفته - شاید چند روز بیشتر یا کمتر - چه فرقی می کند ؟! حالا یک ماه است که روز ها از ترس روشنایی می خوابد و شبها از وحشت کابوس بیدار می نشیند .. حالا یک ماه است که موهایش را شانه نزده .. حالا یک ماه است که کسی مدام می خواند .. درست نمی دانم چه می خواند اما ! حالا یک ماه است که گردنبند جادویی اش پاره شده .. شاید هم همین دیروز بود یا پریروز .. حالا یک ماه است که آرام نمی گیرد .. حالا یک ماه است .. یک ماه است که از فرود گاه برگشته .. حالا یک ماه است که ساعتها ، ساکت روبروی آینه می نشیند .. حالا بعد از این روزها و شبها ی لعنتی ، می دانم که دیگر نیست .. این دخترک ژولیده ای که آینه به من نشان می دهد همان خدای کوچک یک ماه پیش - چند روز کمتر یا بیشتر - نیست .. پا نوشت : نمی خواستم هذیان بنویسم ، اما .. این من نیستم . . . چشمها چه بی وقفه حرف می زنند ، وقتی لبها مجبور به سکوتند .. |
|